اولین جلسه لژیون در ماه مبارک رمضان و مراسم افطاری در آکادمی


خلاصه جلسه پنجشنبه ۲۹/۴/۱۳۹۱ با دستور جلسه ادامه وادی چهارم
خلاصه سخنان آقای تفرشی: این وادی اینطور شروع میشود که میگوید من تا حالا فکر میکرده ام که خدا را میشناسم، اگر مسلمانم و نماز می خوانم، اگر مسیحی هستم و به کلیسا میروم، اگر به هیات میروم و همیشه از خدا و پیغمبرصحبت میکنم، با وجود همه این کارها دارم مواد مصرف میکنم، کلی بهم ریختگی جسمی و روانی دارم، دستورهایی که نیروی مافوق داده است انجام نمیدهم، برای همین است که میگوید درک درستی از نیروی مافوق نداشته ام، تنها هر موقعی که مشکلی برای من پیش می آمده است با خدا صحبت میکرده ام. اما این وادی میگوید اگر بخواهم به خدا توکل کنم و واقعا با خدا صحبت کنم، باید درک درستی داشته باشم.
وقتی انسان به همه چیزهایی که در زندگی او آمده و رفته است نگاه میکند، به همه چیزهایی که به دست آورد و از دست داد، وقتی به همه اتفاقاتی که تجربه کرده است فکر میکند، به این نتیجه میرسد که نیروی مافوق چه نیروی عظیمی در کنار انسان بوده است و چقدر انسان درک محدودی از آن دارد.
حال وادی میگوید اگر بخواهم آن نیرو را بشناسم اول باید خود را بشناسم. باید بدانم چطور به خواب میروم و از خواب بیدار میشوم، باید بدانم غذایی که میخورم چه میشود، قلب من، مغز منف معده من، دست و پای من چطور کار میکند، همه کارهایی که من با اختیار خود یا بی اختیار و یا با اختیار ناخود آگاه خود انجام میدهم چه مکانیسمی دارد، وقتی من اصلا از اینها خبر ندارم و اینها را نمیشناسم، چطور میتوانم ادعا کنم زندگی خود و یا نیروی مافوق را میشناسم؟
سالهای زیادی بود که در دوران مصرف مواد، با همه تخریب هایی که در زندگی خود به بار آورده بودم، شبهای احیا در ماه مبارک رمضان تا صبح کلی گریه میکردم، حتی مواد هم مصرف نمیکردم و با خود میگفتم که سبک شدم، یعنی همه گناههایی که در یک سال مرتکب شده ام تمام شد و حسابم صفر شد، آن موقع من گناه را چه تعریف میکردم؟ اگر به من میگفتند که خداوند چنین و چنان است بلافاصله قبول میکردم و اگر برعکسش را هم میگفتند همینطور احساسی و بلافاصله میپذیرفتم، غیر منطقی رفتار میکردم. اما وادی به من میگوید کهع از الان باید منطقی عمل کنم.
من صبح تا شب دعا میکردم که خدایا این کار را بکن، آن کاررا نکن، معلوم نبود که خدا باید از من فران بگیرد یا خداوند به من فرمان میدهد؟
سپس وادی به توضیح مراحل نفس میپردازد، نفس تعریفش این است که آنچه تعیین موجودیت میکند در ظاهر و باطن و خواسته دارد، خواسته ها هم دو دسته هستند، معقول و غیر معقول، از ظاهر منف قیافه من، هیکل من گرفته تا اخلاق من، رفتار من، خواسته های درونی و بیرونی من، همه و همه به نفس من مربوط میشود، منظور این است که این وادی به من یاد میدهد که هر کاری که من انجام میدهم از جمله مصرف مواد، این خواسته نفس من است، نفس من باید به عقل نزدیک شود تا من به تعادل برسم.
وادی دارد من را با یک سری اجزایی آشنا میکند تا خود را بشناسم، و بفهمم که چطور باید جایگاه خود را تغییر بدهم. برای اینکه بدانم اگر خواسته ای از خداوند داشتم چه جایگاهی دارم و چه چیز میتوانم بخواهم.
من میگویم خدایا کمک کن من به رهایی برسم، اما حرکت من در این جهت چیست؟ من اگر جلسات را در کنگره درست بیایم به رهایی میرسم، جدا از اینکه ما بعدا توکل را یاد میگیریم اما پایه آن از اینجا شروع میشود که من بدانم اگکر من معایب بسیار زیادی در زمان کنونی دارم، مسئولیت آن به عهده من است.
این وادی میگوید که سر جای خود بنشین و کاری که باید خودت انجام دهی را عمل کن، به راهنما و معلم و پدر و مادر و خانواده و جامعه و کنگره و خدا و پیغمبر بد و بیراه نگو! کاری که به عهده ات هست را انجام بده، من باید نگاه کنم ببینم مشق من را چه کسی باید بنویسد، مسایل من را چه کسی باید حل کند؟ تمام اینها به عهده خود من است.


