اما اگر ساختار را خود فرد نساخته باشد، مثلا ساختار اینکه دروغ نگوید، نمی داند چرا و برای چه دروغ نگوید، چه عواقبی دارد؟ یا به یک نفر میگویند نزول نخور نزول نگیر، تا یک جایی انجام نمی دهد، اما بعد از آن با خود حساب میکند که سود خوبی دارد، چون نمی داند برای چه باید نزول ندهد و نگیرد. کار کردن با آن ساختار را بلد نیست چون خودش آن را نساخته است. مثل کسی که در خانه اش همه چیز دارد، از جمله اتو مبیل، کامپیوتر، ... و از هیچکدام بلد نیست استفاده کند. اگر همیشه یک نفر در کنارش باشد که رانندگی، کار با کامپیوتر و ... را بلد باشد میتواند از آنها استفاده کند وگرنه نمیتواند.

کارهایی که ما در زندگی انجام میدهیم و دانایی که بدست می آوریم، یک موقع اینگونه است که یک جمعی دارد ما را با خودش می برد و ما هم یک سری از کارها را انجام میدهیم، اما برای چی آن راه درست است؟ اگر این جمع کنار برود آن موقع چه میشود؟ اصلا چرا من روی این صندلی نشسته ام؟

گاهی یک چیزهایی برای آدم پوچ می شود چون ارزش واقعی آن را نمی تواند پیدا کند. مانند کسی که سواد نوشتن نداشته باشد ، بهترین خودکار را هم داشته باشد نمی تواند ارزش واقعی آن را درک کند. خیلی وقتها من ارزش واقعی محبت کردن، گذشت، خدمت، ... را نمی دانم.  من در لژیون مسئولیت را به خود شخص میدهم. هر کس در زندگی یک فرصتی دارد، ممکن است به انسان فرصت بدهند، اما تا یک مدتی، تا قدر آن چیزی را که دارد بداند. وقتی مسئولیت به عهده خود شخص باشد وقتی جواب بگیرد، واقعا خودش جواب را گرفته است.

در کنگره ۶۰ نفس دارد تربیت می شود، اختیار کاملا به فرد داده شده است، تریاک در اختیار او است و میتواند برود سر ساعت و مقدار معین مصرف کند، میتواند هم برود و مواد مخدر خود را مصرف کند. سایر برنامه های زندگی هم همینطور است.

یکبار آقای مهندس میگفتند کمک نیروهای الهی تا یک جایی  اتفاق می افتد، از یک جایی باید پوست بیندازی، هر دفعه که پوست بیندازی، و با یک سری مسایل کنار می آیی، یک مقداری حالت خوب میشود. خیلی وقتها مرتب با خودم میگویم، لعنت بر شیطان، این چه معنی دارد؟ من یک نفسی دارم و این نفس یک سری خواسته هایی دارد، باید جلو آنها بایستم، جلو صداهایی که من را دعوت می کند بایستم، ناگهان هم که نمی توان غذای خواسته های نفس را قطع کرد، باید به مرور غذای آن را داد و آن را تربیت کرد.