یادم می آید که چندروزی مرا در بند مواد مخدر نگهداشته و بخوبی از من پذیرائی کردند و با بدن درد و خماری مرا به  دادگاه بردند. آنقدر حال من خراب بود و اندام هایم درد می کردند که با استرس و خماری مغزم درست کار نمی کرد که به قاضی بگویم گناه من 50% است و از خودم دفاع نمایم . خلاصه چند سال حبس به من تعلق گرفت چون بموقع نتوانستم دفاع نمایم .

   پس از ورود به زندان طولی نکشید که برای اولین بار با هروئین آشنا شدم وهروئین   را مصرف کردم . پس از مدت زیادی از حبس آزاد شدم.

 ناگفته نماند که قبل از دوران حبس چند بار اقدام به ترک اعتیاد بروش سقوط آزاد نمودم و سپس  به دکتر برای سم زدائی هم مراجعه کردم. دکتر به من گفت که وقتی سم زدائی تمام شود و بهوش بیائی انگار نه انگار که تابحال معتاد بودی ، ولی وقتی که بهوش آمدم بقدری حالم بد بود و خمار بودم که بسرعت بسوی مواد رفتم.

مجددأ بهمراه همسرم به دکتر مراجعه نمودم . به او گفتم دکتر تو به من گفتی که اگر بهوش بیائی بدنت پاک است و انگار نه انگار که مواد مصرف می کردی ولی من که بهوش آمدم بقدری خمار شدم که تحمل نکردم و دوباره به مواد روی آوردم. ایشان به من گفت چند روز تحمل کن و قرصهائی به من داد و توضیح داد که این قرصها را مصرف کن و چناچه بعد از آن مواد مصرف کنی سنکوپ می کنی .

ولی من آن قرص ها را خورده و پس از آن مواد هم کشیدم و سنکوپ هم نکردم. ناگفته نماند که تمام حرفهای آن دکتر بنظرم دروغ بود من بدتر شدم و مواد مصرفی من هم بیشتر شد و با نتیجه نگرفتن از درمان مزبور دوباره بسوی مواد برگشت خوردم.

 یک بار نزد برادرم رفتم  گفتم که می خواهم ترک کنم ، برادرم به من گفت تو 10 بار این کار را کردی وفایده ای نداشته ولی من روشی را بلدم و ترا ترک میدهم. او مرا 23 روز نگه داشت و در این مدت چه بلاهائی که بر سر من نیاورد.

هر روز صبح به من جای غذا شیر می داد و ظهر و شب به من غذاهای آبکی می داد و به پسرهایش می گفت عمویتان را مشت ومال بدهید که بدنش درد نگیره ! و من با زجر زیاد تحمل کردم. برادرم می گفت تو باید غیرت داشته باشی و تحمل بکنی. بعد از چتد روز که از خانه برادرم بیرون آمدم دوباره شروع به مصرف مواد مخدر کردم.

بیادم نمی آید که در طول دوران مصرفم بیش از یکبار به خانواده ام به پارک رفته باشم.آن یکبار هم با التماس بچه ها رفتیم در پارک بسیج چادر زدیم ، در پارک مردم همه از فامیل یا غریبه مشغول بازی وتفریح بودند و با خانواده شان سرگرم بودند ولی من حسین در چادر نشستم و شروع به کشیدن شیشه و هروئین نمودم. همسرم مرتب به من می گفت ابنجا از مامور پر است ولی جواب میدادم با باید همینجا بکشم یا میگذارم و میروم خانه ! ناچارا همسرم مشغول نگهبانی شد و من هم مشغول مصرف مواد. این بود خلاصه ماوقع یک مرتبه پارک رفتن من .

یادم می آید زمانی که از زندان آزاد شدم ، پس از چند ماه از سپری شدن آزادی با مهندسی آشنا شدم و گفت که در منزلش نمی تواند مصرف نماید .  من از او دعوت به همنشینی  نمودم. روزی که به خانه ما آمد ، وسیله ای با خودش آورده بود که من تا بحال ندیده بودم . پرسیدم این دبگر چیست ؟ گفت این شیشه است. گفتم برای چه این را می کشی همین که اینها را می کشی کافی ات نیست ؟ جواب داد این را که مصرف می کنم موادی را که قبلا کشیده ام ختثی می کند.! این ماده برای ترک بهترین مواد است.پرسیدم گرمی چند می خری ؟ گفت گرمی 160 هزار تومان. خلاصه ما هم آنجا شروع کردیم به کشیدن و طولی نکشید که بیماری فراموشی بسراغم آمد.اونجا بود که خانواده من فهمیدند که شیشه مصرف می کنم. آخه وقتی شروع به کشیدن می نمودم ، زرورقم را کمی پهن تر می گرفتم ، هروئین و شیشه را پیش همدیگه می ریختم و برای اینکه کسی  متوجه نشه این کار را می کردم و سپس شروع می کردم به مصرف هردوی آنها .

ابتدا بچه ها متوجه نمی شدند که من شیشه هم مصرف می کنم و تصور مصرف هروئین را می کردند.طولی نکشید که خانمم از من پرسیداین کوفتی چیه که مصرف می کنی ، یک طرف دود است و یک طرف بخار ؟!

جواب دادم شما ها متوجه نیستید ، این هروئین با اون هروئین قدیم فرق داره واین بهتر است.

نهایتا سرتان را درد نیاورم خانواده ام متوجه شدندکه هم هروئین و هم شیشه مصرف میکنم.فراموشی های من روز بروز بیشتر شد ، صبح ها که از خواب بیدار می شدم روی بام و در داخل خانه مامور می دیدم و هر چه به دیگران می گفتم ، جواب میدادند کسی نیست وطوری شده بود که حتی به خانواده خودم هم مشکوک شده بودم.

در این زمان چند بار دست به خودکشی زدم و مرا چند بار به بیمارستان سینا بردند.

دکتر بیمارستان گفت که این رادیگر اینجا نیاوریدبلکه به بیمارستان روزبه ببرید.یادم می آید وقتی دکتر مرا ترخیص کرد و می خواستم از تخت پائین بیایم کفشهای خود را در زیر بغل گرفتم . همسرم گفت که چرا کفشهایت را بپا نم کنی ؟ گفتم دزدها اینجا هستند و کفشهایم را می برند. خانواده من می گفتند که سر تخت را گرفته بودم و بسمت بیرون اتاق می کشیدم !

و می گفتم این تخت مال خودمان است و باید ببرم. با سروصدای ما پرستاران بیمارستان آمدند و تخت را از من گرفتند و من با ناراحتب آمدم منزل و چند روزی مصرف نکردم وحالم بهتر شد.

آشنائی با کنگره 60

 توسط آقا محسن که در لژیون آقای جلالی بود ، من با کنگره 60  آشنا شدم . من درهمان جلسات اول ایمان آوردم و باورش کردم ولی به خودم مطمئن نبودم .

با تمام این عدم اطمینانی که به خودم داشتم در مقابل نقس خودم ایستادم و درست یادم است که در جلسه اول ،موضوع جلسه درباره منیت و خودخواهی بود و من به راهنمای خودگفتم : آقای فرشید تفرشی ! من آمده ام اینجا که ترک کنم ، ایشان گفتند تو میدانی که همین منیت و خودخواهی تو بود که ترا به طرف مواد مخدر برد ؟

همینجا بود که با خودم گفتم : اینجا مثل اینکه بهترین جائی است که تاکنون آمده ام.

در طی درمان مرتب جلسه هایم را شرکت می کردم و یک روز غیبت هملزیونی ها را برای راهنمای خودم  کردم.ایشان گفتند: حسین سعی کن دوربینت را بروی خودت بیندازی ، این کنجکاوی هایی که انجام می دهی ، ما نامش را فضولی می گذاریم. بنده روی این سخن خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بهترین راه این است که به درمان خودم فکر کنم.

راستی اسم درمان بمیان آمد ، روزی به راهنمایم گفتم درمان چیست ؟ من آمده اماینجا ترک کنم، ایشان گفت مگه سرماخوردگی و سرطان ترک می شود بایددرمان شود و تو حسین هم مریض هستی و باید درمان شوی . و من از آن زمان بیشتر وابسته کنگره شدم.

چند ماه از سفر من که با شربت OT آغاز شده بود می گذشت که بدنم شروع به ناسازگاری نمود. اندامم پرش زیادی داشت و مانع خوابم می شد . به راهنمایم توضیح دادم که به چنین مشکلی برخورده ام . لیشان به من گفت حسین جان من نمیگویم سر کار نرو، ولی خودت را خسته نکن . ناگفته نماند زیاد گوش نکردم و کارم را ادامه دادم و به راهنمایم گفتم که من خوب کار می کنم و از کارم احساس خستگی نمی کنم او می گفت هرچه پله ات پائین تر باشه وبیاید پائین ، مشکلات بیشتر میشود.ایشان درست می گفت و من درک نمی کردم.روز بروز مشکلاتم بیش تر می شدو نهایتا ایشان مرا نزد مهندس دژاکام برد . مهندس از من پرسیدند : حسین جان یک گرم چند روزی ؟ گفتمیک گرم 10 روز . مهندس به راهنمایم گفت مصرفش را بیاور روی یک گرم یک روز. راهنمایم این کار را انجام داد ولی من زیاد تغییر نکردم. ناگفته نماند که من پنج شش ماه خواب نداشتم و غذا هم کم می خوردم. دوباره به راهنمایم مسائلم را گفتم و توضیح دادم که آقای تفرشی من خوب نشدم چه کارکنم.چند روزی هم کنگره را ترک کردم. راهنمایم دوباره مرا نزد آقای مهندس برد. مهندس به راهنمایم گفت 7 روز سقوط آزاد بدهید ! من اعتراض کردم که جناب مهندس من الآن دارم مواد مصرف می کنم و هم شربت ، باز هم مشکل دارم وای بحال اینکه 7 روز هیچ مصرف نکنم. ! ایشان توضیح دادند که بدن تو بخاطر ترک کردن های زیادی که داشته ضعیف شده است و سپس گفتند : ببین حسین یک میله آهنی را که 10 بار داغش کنی و به زمین بکوبی آن میله هی نازک تر میشه ، تو هم مثل همان میله آهنی شده ای. گفتم حالا چرا سقوط آزاد ؟ گفتند بخاطر اینکه سلول های بدن تو که مرفین را می خواهند تولید کنند استوپ کرده اند و باید یک شوک بدهیم که آنها مواد لازم را از درون بدنت تولید بکنند.

من با نگرانی از اتاق مهندس بیرون آمدم و گفتم خدایا من با سقوط ازاد چکار بکنم ؟ رفتم در گوشه ای تنها نشستم و در تنهایی با خود فکر کرده و به خودم گفتم حسین تو که سقوط آزاد زیاد کرده ای ، این هفت روز را هم تحمل کن شاید نتیجه گرفتی .

دوران سقوط آزاد که تمام شد به راهنمایم گفتم من هفت روزم تمام شد او راهکاری به من داد و من هم ادامه دادم که همان شربت تریاک بود. من حسین پرشم از بین رفت و خواب و خوراکم هم میزان شد. سفر اول من 16 ماه و 4 روز بطول انجامید و من حسن هم از مصرف مواد رها شده و از دست آقای مهندس گل رهائی گرفتم و به سفر دوم قدم نهادم. من حسین هم حال خوبی دارم و این حال خوب  و آرامشی که در زندگی ام آمده است بهمراه صبر و حوصله ، اینها را مدیون آقا فرشید ، آقای مهندس و کنگره 60 می باشم.

در حال حاضر حال من خیلی خوب است و خودم خیلی از رهائی ام لذت می برم و به خودم افتخار می کنم و دوست  و فامیل و آشنا تعجب کرده اند که من الآن آزاد و رها هستم. هیچوقت خودم فکر نمی کردم که بدون مواد مخدر زندگی کنم.

امیدوارم که من از این ببعد خدمتگذار خوبی برای کنگره 60 باشم تا من به دیگران و دیگران به من بتوانند کمک کنند .

الآن من  حسین در کنگره 60 ورزش می کنم و من حسین که هیچوقت روز جمعه از خواب بیدارنمی شدم ، در حال حاضر ساعت 6 صبح بیدار وبه پارک می روم . هم خدمت می کنم و هم فوتبال بازی می کنم و حالم خیلی خوب است. همه شما را دوست دارم. امدوارم کسی که یه کنگره 60 قدم میگذارد مثل من حسین بخوبی به رهائی برسد

   حسین فرهمند  متولد 1/1/1341   مدت رهائی : بیش از 1 سال