در پیام سفر اول میگوید؛ تا با کمک خودت و یاری همسفران به پایان نقطه برسی. ما مرتبا انتظار کمک داریم، در حالی که میگوید اول با کمک خودت و سپس با یاری همسفران. من یک موقعی مرتبا میگفتم که خدایا کمکم کن؛ اما پس من چه میشوم؟ کار خودم چه میشود؟ یک سری چیزها را باید از خود خودم بخواهم. تا از خودم نخواهم به نتیجه نمی رسم. خداوند خیلی از کارها را انجام داده است، خیلی از راهنمایی ها و کمک ها را به ما داده است ، اما چه زمانی ؟ وقتی که من ابتدا سفر خود را شروع کنم.

خواست قوی یعنی چه؟ یعنی اینکه ابتدا از خودمان بخواهیم. یک موقعی آدم میهواهد یک امتحانی را قبول شود، با نمره ۱۰ هم که بگیرد قبول میشود، اما یک جایی بحث نمره و مدرک نیست، صحبت از زندگی آدم است. مثل اینکه یک بیمار به دکتر خودش بگوید یک کاری کن که من زودتر مرخص شوم، امکان ندارد، چون باید بیمار درمان شود. نباید دنبال مرخص شدن باشیم، چون زندگیمان است.

یک جای دیگر میگوید غذای نیم پخته و یا خام قابل خوردن نیست. سر موقع باید از آن استفاده کنی و نیم پخته هم نمی توان آن را خورد. بحث این است وقتی  که فرشید تک و تنها دارد فکر میکند، آن موقع از خودش راضی باشد.

اما در پایان نقطه ترا پاداشی نیکو خواهد بود و آن بند عشقی است که بین تو و قدرت مطلق برقرار میگردد. چرا میگوید قدرت مطلق و نه عنوان دیگری مانند خداوند، الله و ... چون همه ما اگر هیچ چیزی را قبول نداشته باشیم به یک نیرویی اعتقاد داریم. که اگر هم چنین چیزی را قبول نداشته باشیم باز هم این مشکلمان است چرا که آخرش به پوچی میرسد. جایی که جواب برای خیلی از چیزها پیدا نمیکند.

بند عشق چیست؟ در زندگی تک تک ماها چقدر به پوچی رسیده ایم؟ چقدر فکر کرده ایم که همه چیزهایی که میخواهم هست ولی یک چیزی کم است؟ بهترین اتفاقت شاید بیفتد اما برای آدم معنی ندارد. چه میشود که این اتفاق می افتد؟ چه میشود که صبح بیدار میشوم اما احساس خستگی میکنم؟ چرا شب عید میشود اما برای آدم معنایی ندارد؟ چه میشود که آدم میگوید روحم خسته است؟ آنجا تازه به آخرین وادی میرسیم که آنچه باور است محبت است و آنچه نیست ظروف تهی است. مثل ظرف ما زندگی ما است، اما آن ظرف خالی است. عین ادمی که در گرمای تابستان به او بگویند یاد هوای بهاری بیفتد، اگر در اوج گرما حالش بد باشد اصلا حس نمیکند.

اعتیاد یکی از کارهایی که میکند همین است که آن دریچه را میبندد، محبت را من در آنزمان اعتیاد حس نمیکردم. همان موقعی که کنار خانواده مینشستم اما اصلا محبتی حس نمی کردم. این قضیه فقط در مصرف مواد هم نیست و ما آرام آرام که آن بند عشق را کامل میکنیم و نزدیکتر میشویم تازه محبت آن خلا را پر میکند، آنجا است که آن ظروف تهی پر میشود، آن آرامش می آید، حال خوش می آید، اگر آن برقرار نشود هنوز به پایان نقطه نرسیده ام. ارزش آدمها به خدمت و تاثیری است که میتوانند برای آدمهای دیگر به جای بگذارند.