پيدا كردن كليد
بسياري اوقات آدم به مسايلي در تخيلاتش فكر ميكند، خيلي ايد آلها دارد اما هرچه به آن فكر ميكند به آن نمي رسد. ولي خيلي از مواقع نيروهايي كه در درون است كه همان فكر كردن ساده است را بايد بشناسيم و به كار بريم. براي انجام يك كار يك ساعت قبل از آن نبايد به آن فكر كند، خيلي زودتر بايد به آن فكر كند، براي اينكه شب 11 بخوابم نبايد تازه 10 به فكر بيفتم، بايد از صبح به آن فكر كنم و براي آن برنامه ريزي كنم.
همچنين در جهان ما تفكر قدرت مطلق حل نيست، توام با رفتن و رسيدن آن را كامل مي نماييم. وقتي بگوييم يك ماشين قرمز يك ماشين قرمز در ذهن تصوير ميشود، در ذهنم مي آيد كه فردا 5 صبح بيدار ميشوم، چايي درست ميكنم، باقي اعضاي خانواده را هم بيدار ميكنم، فردا صبح پارك طالقاني مي روم،...همه اينها در فكر مي آيد اما تا خيلي از كارها را انجام ندهيم آن اتفاقي كه بايد رخ بدهد اتفاق نمي افتد، تصوير ذهني با واقعيت منطبق نمي شود.
خيلي از مواقع من انتظار دارم ديگران براي من فكر كنند، اما بسياري از كارها را من بايد تنهايي انجام دهم، تفكر آدم، هدفهاي آدم، آنچه در درون آدم است مال خود او است و كسي نمي تواند در آن دست برد، فقط من هستم كه ميتوانم آن را درست كنم.
بسيار محكم و پابرجا به مسايل رسيدگي مينماييد و نتيجه مطلوبي خواهيد يافت، گاهي آدم با خود ميگويد حالا من مي آيم ببينم چطور ميشود؟ براي سرگرمي... اما يك موقع هم محكم و جدي حركت ميكند، روي كارهاي خود فكر ميكند، آنوقت است كه نتيجه مطلوب ميگيرد.
بعضي مواقع آدم نمي داند چه كار كند، با چه كسي صحبت كند، ما كنار هم براي چه جمع شده ايم؟ يكي از كارهايي كه مي كنيم اين است كه پشت دل همديگر را داريم، خيلي از مواقع دلمان مي گيرد، اما حركت بعدي خود را نمي دانيم، اينكه در پيام آمده اگر غمگين شديد تماس بگيريد يعني چه؟ من همين الان خيلي از مواقع پيش راهنماي خود ميروم و با او صحبت ميكنم، شايد حرف خاصي هم رد و بدل نشود، اما همين كه ميگويم مسايل برايم باز ميشود.
حركتهايي كه ما براي خودمان انجام ميدهيم نمي دانيم چه تاثيري در روحيه بقيه دارد، مشكل حتما مواد نيست، مشكل ميتواند در تفكرات من باشد، ديروز من فلان مشكل را داشتم و فردا نيست، در لژيون آن را ميگويم و مشاركت ميكنم كه من تا ديروز اين مشكل را داشته ام و اينطوري حل شد، اين به بغل دستي من انرژي ميدهد، خيلي مواقع ما مانند همين نت هاي موسيقي هستيم كه با هم كامل ميشويم، نه تنها ما اينجا كه همه آدمها كنار هم كامل ميشويم. در مورد اينكه تفكر يك مثلث كامل است فكر كنيد و جلسه بعدي در مورد آن صحبت كنيم.
امين: در جلسه من وقتي مشاركت بچه ها را گوش ميكردم، آقاي امير حسين هفته اي يك بار از بوشهر به تهران مي آمد، براي من جالب و آموزنده بود و با خودم فكر ميكردم كه عده اي براي رهايي در كنگره چه زحمتي ميكشند. در مورد پيدا كردن كليد، كاوش گر بودن خيلي مهم است، اگر من در مسير باشم و حضور پيدا كنم چيزهايي برداشت ميكنم اما زماني خواسته من قوي تر باشد و كاوش گر باشم خيلي در ميزان دانايي كه بدست مي آورم تفاوت دارد. من از وقتي خواسته رهايي از ضد ارزشها را داشتم به مرور كنگره برايم پيدا شد و اين براي من يك كليد بود، و الان هم هر مشكلي داشته باشم در كنگره براي آن يك جوابي هست.
محسن: براي پيدا كردن كليد بايد نظم را ياد بگيرم، كليد رهايي من مثل اين است كه داخل يك صندوقي است و بايد براي پيدا كردن آن به جلسات و آمدن خود به كنگره نظم بدهم، بايد برايش زحمت بكشم و خواسته رهاي را داشته باشم چرا كه كليد آن راحت و بدون حركت بدست نمي آيد.
حميد: براي پيدا كردن كليد بايد تفكر تجربه و آموزش داشته باشيم، در سفر من براي من مشكلاتي پيش آمد كه همين مشكلات شد كليد من، كه از آنها درس بگسرم و ديگر آنها را تكرار نكنم، با گذشت زمان ما به نتيجه نمي رسيم، بايد تغيير اتفاق بيفتد تا به آن خواسته برسيم.
امير: ما يك مسيري را خواسته يا ناخواسته رفته ايم،براي بازگشت از آن مسير هميشه من بدترين راه را انتخاب ميكردم و هيچگاه هم به مقصد نمي رسيدم، پيدا كردن كليد يك تمثيل است تا من به واقعيت پي برم، براي پيدا كردن كليد به ريزترين مسايل هم بايد توجه كرد، بايد زحمت كشيد، كاوش كرد، مهمترين مساله هم حضور داشتن است، البته فرق است بين كسي كه از اول جلسه حضور دارد و كسي كه تنها براي لژيون مي آيد. زمان واقعا به سرعت در حال عبور است پس من بايد از آن استفاده كنم و به خواسته ام برسم اگر نه شايد اين فرصت در زمان براي من پيش نيايد.
سينا: در دوران مصرف من هرموقع نشئه مواد بودم دنبال ترك بودم، براي من درمان مانند يك گنج بود و من نقشه اين گنج را نداشتم، و با آمدن به كنگره اين نقشه به من داده شد.
علي( صادقي): من به رابطه سطح انرژي و پيدا كردن كليد فكر ميكردم، بعضي از نت هاي موسيقي وافعا با ارزش هستند و انرِ خاصي دارند، براي دريافت خوب بايد سطح انرژي من بالا باشد، من بايد حس خوب داشته باشم تا آموزش بگيرم، خيلي وقتها من فكر ميكنم كه درست فكر ميكنم ولي واقعيت چيز ديگري است، اگر كليد واقعي باشد همراه با دانايي يعني آموزش تفكر و تجربه است.
علي( ميرفتاح): براي پيدا كردن كليد من فكر ميكنم روي دو موضوع ميچرخد، يكي تفكر و ديگر اينكه من خودم بايد تفكر را انجام دهم نه كس ديگر، براي من وادي اول موقعي آغاز شد كه تخريب واقعي را در خودم ديدم، همين باعث شد كه كليد به كنگره آمدن براي من بدست آمد.
مروت:در بيرون از كنگره يك سري كليد داشتند اما كليد آنها واقعي نبود، يا تنها ادعا بود و اصلا كليد نداشتند، از وقتي كه من به كنگره آمدم اينجا مانند مسابقاتي است كه صندوقي در دل صندوقهاي ديگر قرار دارد و هر صندوق كه باز ميشود كليد صندوق بعدي در آن است، يك جا ميگويد جلودهر هميشه بوده ولي كمك كم... من هميشه فكر ميكردم راهنما بايد من را به درمان برسانم اما راهنما انگشت اشاره است. من هرچه راهنماي من ميگويد بايد گوش كنم، بايد مشكلات خود را به او بگويم، مشاركت كنم، در جلسات حضور داشته باشم و... اينها كليدهاي من است كه بايد با نظم بدست بياورم. من فكر ميكردم حضور من اينجا اصلا مهم نيست اما الان ميدانم كه يك تازه وارد هم ميتواند اينجا مفيد باشد.
این وبلاگ متعلق به لژیون مسافر فرشید تفرشی از راهنمایان کنگره 60 میباشد که مطالب آن با بهرهگیری از تجارب افراد رهایافته از دام اعتیاد و ارائه راهنمائی برای خواستاران درمان توسط نویسندگان آن که اعضای لژیون هستند تنظیم و بروزرسانی می شود.